تبليغاتX
عشقه من عاشقم باش

عشقه من عاشقم باش

جاری شده در ساز تو آواز جدایی

                             جانا مزن اینگونه،مزن ساز جدايي

دستي كه تواند شكند فاصله ها را

                            چنديست كه گرديده هم آواز جدايي

  اي موج،تنت منحني آبي دريا

                               ما دست نيازيم و تو در ناز جدايي

نازم به وفاداري پروانه كه چون من

      بالي نزند  با پر پرواز  جدايي

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت7:12توسط s@na | |

عزیزم

در کنار تو همه ی خوبی ها را می یابم و در نگاه

عاشقانه ات تازه می شوم

مهربان من باز به تو می گویم که دوستت دارم

و نگاهم را به نگاهت می دوزم و به پاکی چشم هایت

قسم می خورم که تا ابد با تو می ما نم تا بدانی عاشق ترین هستم

بخاطر تو بود و بس...

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت20:57توسط s@na | |

این زندگی مجال به عاشق نمی دهد
جز فرصت زوال به عاشق نمی دهد
هنگام سهم بندی خوبی زندگی
یک درصد احتمال به عاشق نمی دهد
در فکر یک سفر به دیار توام ولی
اندیشه ها که بال به عاشق نمی دهد
این روزها خساست این شهر لعنتی
یک پلک هم خیال به عاشق نمی دهد
شاید حضور گرم تو بارآورم کند
این نامه ها که حال به عاشق نمی دهد
گفتی چرا اسیر غم زندگی شدم
چون فرصت سوال به عاشق نمی دهد
فرزند شعر حافظم و پیر سرنوشت
معشوقه را که فال به عاشق نمی دهد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت19:21توسط s@na | |

b to

 

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش ... نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت13:12توسط s@na | |

                                                 

                                   دخترک خنده کنان گفت که چيست 

                                                          راز اين حلقه ی زر

راز اين حلقه که انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است به بر

راز اين حلقه که در چهره ی او

اينهمه تابش و رخشندگيست

مرد حيران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختيست! حلقه ی زندگيست!

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت: دريغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد به ان حلقه ی زر

ديد در نقش فروزنده ی او

روزهايی که به اميد شوهر

به هدر رفته...هدر

زن پريشان شد و ناليد که وای!

وای! اين حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگيست

حلقه ی بردگی و بندگيست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت17:43توسط s@na | |

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد

کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود



در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت14:45توسط s@na | |

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم، اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد.

گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم، اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی.

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم،

بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری،

بی آنکه بدانم تو ار همه شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری.

من در کنار تو بودم، اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.

نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم.

هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد. من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد. وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را بستم. وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم.

مهربانانه آمدی، سنگدلانه رفتم. از شکفتن گفتی، از خزان سرودم. ناگهان مه همه جا فرا گرفت.

حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند.

شب آمد و چراغها نیامدند، ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند.

شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد.

کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.

اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم، آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت13:31توسط s@na | |

دکتر شریعتی میگه عشق با دوست داشتن فرق داره.راست میگفت.میگه عشق ماله یه لحظه اس اما دوست داشتن در امتداد زمانه. طول می کشه تا به یکی بگی دوست دارم.کم یا زیاد.اما با یه نگاه میشه عاشق شد و با یه نگاه هم میشه عشقو پس داد.به همین راحتی.      

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:53توسط s@na | |

tasvire-love.blogfa.com

عشق يعني كوچه اي دور و دراز

با هزاران سختي و شيب و فراز

عشق يعني خاطرات بي غبار

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني چشم خيس مست او

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني بي تو هرگز پس بمان

تا سحر از عاشقي بااو بخوان

عشق يعني هرچه داريم نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت12:21توسط s@na | |

copyright by:orchid.blogfa.com

 بگذار تا ببارد باران باران وهمناک در ژرفي شب اين شب بي پايان بگذار تا ببارد باران اينک نگاه کن از پشت پلک پنجره تکرار پر ترنم باران را و گوش کن که در شب ديگر سکوت نيست

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت14:33توسط s@na | |