|
جاری شده در ساز تو آواز جدایی
جانا مزن اینگونه،مزن ساز جدايي دستي كه تواند شكند فاصله ها را چنديست كه گرديده هم آواز جدايي اي موج،تنت منحني آبي دريا ما دست نيازيم و تو در ناز جدايي نازم به وفاداري پروانه كه چون من بالي نزند با پر پرواز جدايي
عزیزم در کنار تو همه ی خوبی ها را می یابم و در نگاه عاشقانه ات تازه می شوم مهربان من باز به تو می گویم که دوستت دارم و نگاهم را به نگاهت می دوزم و به پاکی چشم هایت قسم می خورم که تا ابد با تو می ما نم تا بدانی عاشق ترین هستم
این زندگی مجال به عاشق نمی دهد
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟ هستی من از تو مانده یادگار، من به پای خود به دامت آمدم ، من مگر زدست خود کنم فرار! تا لبم، دگر نفس نمی رسد، ناله ام به گوش ... نمی رسد، می رسی به کام دل که بشنوی: ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
دخترک خنده کنان گفت که چيست راز اين حلقه ی زر راز اين حلقه که انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است به بر راز اين حلقه که در چهره ی او اينهمه تابش و رخشندگيست مرد حيران شد و گفت: حلقه ی خوشبختيست! حلقه ی زندگيست! همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت: دريغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد به ان حلقه ی زر ديد در نقش فروزنده ی او روزهايی که به اميد شوهر به هدر رفته...هدر زن پريشان شد و ناليد که وای! وای! اين حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگيست حلقه ی بردگی و بندگيست
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم، اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزهایم را باز می کرد. گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم، اما تو مثل یک ترانه زیبا بر لبم زندگی می کردی. من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم، بی آنکه بدانم تو از خورشید گرمتری، بی آنکه بدانم تو ار همه شعرهایی که من از بر کرده ام شنیدنی تری. من در کنار تو بودم، اما دریغا نمی دانستم کجا هستم. نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم. هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروازه های قیامت ببرد. من انگار منتظر بودم که کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گلها باشد. وقتی به من نگاه می کردی چشمهایم را بستم. وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم. مهربانانه آمدی، سنگدلانه رفتم. از شکفتن گفتی، از خزان سرودم. ناگهان مه همه جا فرا گرفت. حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابرهای مهاجر رفتند. شب آمد و چراغها نیامدند، ظلمت آمد و چشمهایت نیامدند. شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد. کاش نی ها از جدایی من و تو حکایت می کردند. اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود و من از قاب آن به افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی. اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم، آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم...
دکتر شریعتی میگه عشق با دوست داشتن فرق داره.راست میگفت.میگه عشق ماله یه لحظه اس اما دوست داشتن در امتداد زمانه. طول می کشه تا به یکی بگی دوست دارم.کم یا زیاد.اما با یه نگاه میشه عاشق شد و با یه نگاه هم میشه عشقو پس داد.به همین راحتی.
عشق يعني كوچه اي دور و دراز با هزاران سختي و شيب و فراز عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني بي تو هرگز پس بمان تا سحر از عاشقي بااو بخوان عشق يعني هرچه داريم نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن |
About![]()
با تو بوده ام , Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 Links
امانت داره عشق |